|
...و اما عشق | ||
|
روزگاریست جوانمردی کهنه شده عصریست که محبتها به سردی گراییده و انسانیت کمرنگ شده زمانیست که صفا و صمیمیت رنگ باخته دیر گاهیست که نیرنگ و دروغ و فریب ، کالای بازار ناکسان شده و چوب حراج خورده به شرافت و پاکی! در این عصر یخ زده و میان این آدمکهای برفی دلم به گرمی نگاهی خوش است! که فروختی بی هیچ منتی و با تمام سرمایه ام" عشق " خریدار شدم در فلسفه بینشم ،هیچ کس خوب و بدِ مطلق نیست قضیه را شرطی نمیکنم که کارم به "اما " و " اگر" بکشد هر قاعده ای " استثنا " دارد. " نگاهت " که قاعده "دلم " را بر هم زده و من " مطلقاً " دوستش دارم...!!!
[ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 23:20 ] [ مریم ]
سر بزار روی قلبم بیقرار ن می دونی که بی تو چه حالی دارم مهربون مثه ماه آسمون روی قلبم یک نشون از تو دارم انتظار بسه دیگه تنهام نزار تو که نیستی سخته بی تو بمونم لحظه هام آروم آروم بی صدا می زنن اما هنوز از تو دورم واسه نگاه تو امشب چه بی تابم دلواپسو تنها و با گریه می خوابم دنیا واسم بی تو یه زندونه هرکس تورو دیده دردمو می دونه تو حضور بی کسی هام اگه گاهی پا بزاری یه نفس مونده به آخر پا رو غصه ها بزاری تویی که تا همیشه توی قلبم می مونی تویی که بهتر از من این حالمو می دونی تو حضور بی کسی هام اگه گاهی پا بزاری یه نفس مونده به آخر پا رو غصه ها بزاری تویی که تا همیشه توی قلبم می مونی تویی که بهتر از من این حالمو می دونی انتظار بسه دیگه تنهام نزار تو که نیستی سخته بی تو بمونم لحظه هام آروم آروم بی صدا می زنن اما هنوز از تو دورم واسه نگاه تو امشب چه بی تابم دلواپسو تنها و با گریه می خوابم دنیا واسم بی تو یه زندونه هرکس تورو دیده دردمو می دونه علیرضا روزگار واقعا خواننده های داخلی بسیار توانمندی پیدا کردیم [ یکشنبه 13 فروردین1391 ] [ 0:9 ] [ من و تو ]
وقتی کسی رو دوست داری وقتی کسی رو دوست داری وقتی کسی رو دوست داری وقتی کسی رو دوست داری وقتی کسی رو دوست داری وقتی کسی رو دوست داری وقتی کسی رو دوست داری وقتی کسی رو دوست داری وقتی کسی رو دوست داری وقتی کسی رو دوست داری ... [ پنجشنبه 3 فروردین1391 ] [ 18:50 ] [ من و تو ]
مـــــــــــــرد است دیگر ! گاهی تـنــد میشود گاهی عاشقانه میگوید... مـــــــــــــرد است دیگر! غرورش آسمان و دلش دریاست تو چه میدانی ازبغض در گلو گیر کرده یک مـــــــــــــرد ؟! تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده ؟! تو چه میدانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبردارد و بالشش... مـــــــــــــرد را فقط مـــــــــــــرد میفهمد و مـــــــــــــرد... *I*L*O*V*E*U چرا باید بگذاریم تا ... انـدوه که از حــد بگــذرد جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مـزمـن ! دیـــگـر مـهـم نـیـســت : بــــــــــودن یا نـبـــــــــودن ؛ دوست داشـتــن یا نـداشـتـــن ... آنـچه اهـمـیـت دارد کــــشــــداری رخـوتـنـاک حسی است که دیگر تـو را به واکـنـش نمیکـشانــــد ! در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق می شـوی و نـگـاه میکـنی و نـگــــــــــاه ... [ جمعه 28 بهمن1390 ] [ 15:4 ] [ من و تو ]
صدای بهم خوردن بال معصوم فرشته ها می آید، انگار آمدن تو نزدیکست ... میلادت شیرین ترین بهانه ایست که میتوان با آن به رنج های زندگی هم دل بست و در میان این روزها شتابزده عاشقانه تر زیست میلادت معراج دستهای من است وقتی که عاشقانه تولدت را شکر میگویم میلادت رو به تک تک گل های دنیا تبریک میگویم و میدانم که همشان حسودیشان میشود برای اینکه تنها گل باغچه قلب من تویی و من نیز... نگاهت را قاب میگیرم در پس آن لبخند که به من شور و نشاط زندگی می بخشد عزیزترینم نفس هایت تنها بهانه نفس کشیدنم وجودت تنها دلیل زنده بودنم است پس با من بمان تا زنده بمانم ... و تولد صد سالگیت را برایت تجلی بخشم الهی یا رب آمین [ دوشنبه 28 آذر1390 ] [ 5:25 ] [ من و تو ]
میدونی؟
عاشق تر از قبلم بمون تو پیشم دو ر از چشات هر گز آروم نمیشم عاشق شدن خوبه، اگه عشق تو باشه تنهام نزار تا بی تو دنیام از هم نپاشه تنهام نزار تا بی تو دنیام از هم نپاشه از من نگذر نمیتونم چون وابستس به تو جونم محتاجم به نفسهاتو آخه دور از دستات تو زندونم هستیم اگر باشی غرق تو میشم دور از چشات هرگز آروم نمیشم از غم دلم دوره آخه تویی امیدم دیگه دوریت محاله، واسط جونمو میدم از من نگذر نمیتونم چون وابستس به تو جونم محتاجم به نفسهاتو آخه دور از دستات تو زندونم
[ سه شنبه 24 آبان1390 ] [ 18:17 ] [ من و تو ]
کاش می دانستی و می فهمیدی که برای داشتنت،
دلی را به دریا زدم که از آب هم واهمه داشت
خوشبختی را در همین لحظه باور کن ، لحظه ای که دلی به یاد توست
فرصت را برای ابراز احساسات خود به عزیزانتان از دست ندهید شاید روزی برسد که عزیزت باشد و احساسی نباشد یا احساسی باشد و عزیزت نباشد
منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست نبینم این دم آخر تو چشمات غصه میشینه همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خسته ام کنارت اونقدر آرومم که از مرگ هم نمیترسم تنم سرده ولی انگار تو دستای تو آتیشه خودت پلکامو می بندی و این قصه تموم میشه هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست نبینم این دم آخر تو چشمات غصه میشینه همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه
البته میدانم که می دانی و می فهمی ... [ شنبه 21 آبان1390 ] [ 8:30 ] [ من و تو ]
من و انتظار و کابوس تنهایی من و حس اینکه هر لحظه اینجایی دارم آینه ها رو گم میکنم کم کم تو رو هر طرف رو میکنم میبینم نگو از تو چشمام چیزی نمیخونی تو که هر لحظه لحظه حالم رو میدونی اگه این بهارم برنگردی خونه دیگه از من چیزی یادت نمی مونه منو رها کن از این فکر تنهایی تو نرفتی، نه تو هنوزم اینجایی دارم از خودم با فکر تو رد میشم دارم عاشقی رو با تو بلد میشم [ پنجشنبه 19 آبان1390 ] [ 11:47 ] [ من و تو ]
به کدامین صراط مرا کشانده ای؟ صراطی است که فقط میتوان رفت نه تاب ماندن است و نه راه برگشت ... راهی است که قلبت مرا می خواند چه صراط مستقیم باشد و چه پر پیچ و خم چه از آب بگذرد، چه از کویر ای همدم و هم نفس من من در صراط مستقیم تو ام راه چه سهل باشد و چه سخت مقصد همه چیز را هموار کرده است مقصد و مقصود تویی منم مجنون درگاهت راه تو را می خواند گویند بدون استاد نتوان طریقت نمود باید تهذیب نمود و چهله نشینی کرد باید خود را آماده راه نمود باید یک دل شد پس استاد من باش و دستم گیر ای همدم و هم نفس من [ چهارشنبه 18 آبان1390 ] [ 15:51 ] [ من و تو ]
من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمیتونم
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
ترانه سرا : افشین مقدم [ سه شنبه 17 آبان1390 ] [ 22:22 ] [ من و تو ]
و بوسیدنت موکول شده به تمامی روزهای نیامده..
حالا که هر چه دریا و اقیانوس را از نقشه جهان پاک کردی مبادا غرق شوم در رویایت باید اسمم را در کتاب گینس ثبت کنم تا همه بدانند - یک نفر با سنگین ترین بار دلتنگی روی شانه هایش - تو را دوست میداشت...
[ یکشنبه 15 آبان1390 ] [ 1:37 ] [ مریم ]
باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه ... ... ... خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟ کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد باز باران ... باز باران ... می خورد بر بام خانه بی ترانه ٬ بی بهانه ، شایدم٬ گم کرده خانه ...
[ پنجشنبه 7 مهر1390 ] [ 12:56 ] [ مریم ]
معمولا ما آدم ها وقتی میریم میهمانی ازمون کلی پذیرایی می کنن.. غذا، میوه، نوشیدنی و ...
پس چطوریه که ماه رمضان، ماه ضیافت الهی است، ولی پذیراییش با شکم گرسنه!؟ انسان دو بُعد داره، بُعد جسمانی و بُعد روحانی. جسم با ماده و مادیات سیر میشه، ولی روح با معنویات! در ماه مبارک رمضان، گرسنگی باعث میشه تا روح انسان تقویت بشه و در واقع روح با معنویات پذیرایی میشه، خداوند این ماه را برای پذیرایی معنوی و بُِعد روحانی انسان قرار داده. پس فرصت ضیافت الهی و شب های قدر را از دست ندهیم. آرام، آرام محیای قدر شویم میهمانی شد شروع ای عاشقان / نور حق کرده طلوع ای عاشقان باز مولا سفره داری می کند / دعوت از عبد فراری می کند التماس دعا برخی از سایت های قرآنی در ادامه آمده است.. امید است مورد توجه قرار گیرد ادامه مطلب [ سه شنبه 11 مرداد1390 ] [ 13:28 ] [ من و تو ]
خواجه آگاه است که عدد اربعین در تکمیل ناقصان دخلی عظیم دارد ،چه در عالم اسراری عجیب است.مثلا اولوالعزم پنج تن و اصحاب کساء پنج تن ، وانگهی هر یک خامس اهل کساء ، و نماز واجب شبانه روز در پنج وقت ، آری «الأرواح جنود مجندة». اربعین کلیمی در پیش داری «و واعدنا موسی ثلاثین لیلة و أتممناها بعشر فتمّ میقات ربه أربعین لیلة...»الأعراف/142.به هوش باش و این کمترین را فراموش مکن.
سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم دل ، آیینة جمال نمای هو، و سفینة دریای اوست. خود را باش که یار طبیب دردمندان است.وه لسان الغیب چه خوش گفته است: عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد ای خواجه درد نیست، و گرنه طبیب هست خدای متعالی سینه ات را طور سینا کند،و دیده ات را به نور لقایش رشگ ضیــاء گرداند.بـــزرگان فرموده اند: هر که بعد از نماز صبح و مغرب هفت بار«بسم الله الرحمن الرحیم لا حول و لا قوّة إلاّ بالله العلیّ العظیم» وسی مرتبه «سبحان الله و الحمد لله و لا إله إلا الله و الله أکبر» بگوید از جمیع آفات و بلیّات در امان خدای تعالی است. به می سجّاده رنگین کن گرت پیرمغان گوید / که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها تن به دنیا دار و دل به مولا ،تا نام و مونست شود و پیغام او آرامشت دهد که دلِ عاشق به پیغام بسازذ. و حقیقت کشف این است که میان دل و دلدار حجاب نبود. جهد کن که در همه حال سرت با یار بود، نه در کوچه و بازار! بخصوص در هنگام نماز که «المصلی یناجی ربّه» و مناجات بین دو کس است ، بنگر تا با که نجوی داری و دو بودن چگونه است؟ العبد الآبق حسن حسن زادة آملی .21/9/1350 هـ ش . " [ سه شنبه 11 مرداد1390 ] [ 13:0 ] [ من و تو ]
صداقت اولین شرط یک ارتباط پایدار و موفق است. همانگونه که " النجات فی الصدق " یعنی " رهایی و نجات در صداقت است "
و دروغ آغاز هر رسوایی و گناه است و ریشه همه گناهان است. در یک ارتباط موفق همواره راست گو باشیم و از دروغ پرهیز کنیم و چنانچه خطایی مرتکب شدیم، عذرخواهی کنیم همانگونه که معصوم می فرماید " عذرخواهی نیمی از خطا را می پوشاند " [ دوشنبه 3 مرداد1390 ] [ 4:46 ] [ مریم ]
بسم رب العشق
بسیار خرسند و خوشنودم که به عنوان عضو جدید و کوچک در وبلاگ "و اما عشق..." قرار گرفتم و امیدوارم بتونم از این طریق در خدمت دوستان و خوانندگان وبلاگ باشم. این لطف را مدیون "مریم" عزیزم هستم. این رو بدونید که " انسان بنده احسان است " امیدوارم بتونم در این وبلاگ موثر واقع شوم. پاینده و پیروز باشید اللهم عجل لولیک الفرج [ دوشنبه 3 مرداد1390 ] [ 4:34 ] [ مریم ]
اینجا طلائیه ست
سرزمین مردان بدر و خیبر
سرزمین حاج همت
میگه وقتی باد میاد علامت خوبیه
یکم اونطرفتر از این سیم خاردارا یه عده شهید دارن زندگی می کنن
باد که میاد بوی اونا رو با خودش میاره
راست میگه
نفس که می کشی ، این معنویته که توی تک تک رگهای بدنت راه پیدا می کنه
میشی پرنده اما بی بال !
فکر می کنی میتونی بپری
بالهات اونقدر توانایی داره که از زمین بلندت کنه
سعی که می کنی می فهمی بالها که مال خودت نیست
مال شهداست
همونایی که دویست متر اونطرفتر هنوز دارن زندگی می کنن
همونایی که باد بوی اونا رو اینطرف آورده
می دونی؟فکر که می کنم میبینم یه جورایی خوب نیست
بوی شهدا کار دست آدم میده! عقل رو با خودش می بره
میشی مجنون ، بوی بیابون می گیری
اما تو که نمی خوای برای همیشه اونجا بمونی
آخه توی شهر خونه داری
زندگی داری ! کار داری ! درس داری
رفیق داری
بوی بیابون بگیری که خوب نیست
همه یه جوری نیگات می کنن
غریبه ای انگار
علتشو هنوز نمی دونم! اما مردم شهر ما اینطورین
توی شهر من به هر کی بوی بیابون بده می خندن
کسی اینجا حق نداره از این حرفا بزنه
آخه مردم می خوان خوش باشن
شادی حق مردمه ! آزادی حق مردمه!
چرا دست بر نمی دارین از این حرفا؟
خب یه جنگی بود هشت سال طول کشید
ما مالیات دادیم ارتش بره بجنگه
نخواستیم کسی اضافه بره
حالا یه عده رفتن خودشونو به کشتن دادن
بیست و دو سال هم که گذشته
بعد از این همه سال دیگه این بازیا چیه؟! این فیلمها چیه؟ یاد شهدا چه صیغه ایه؟
شماها ، دیوونه ها چرا با خاک حرف می زنین؟
چرا پاهاتون رو برهنه می کنین؟
آخه عید نوروز باستانیه، وقت شادیه
سال به سال هم که زیاد میشن
لابد اینا شمال رو ندیدن
لابد کنار دریا رو ندیدن
همش گریه ، همش غم
اینجا با همه عالم فرق می کنه
اینجا طلائیه ست
سرزمین مردان بدر و خیبر
سرزمین حاج همت
اینجا سرزمین خوبیهاست
مادر شهیدی اون طرف روی خاکا نشسته و با خاک نجوا می کنه
اینطرفتر دختری نگاه به افق دوخته
عید من لحظات خوش ماندن با شهداست
من هم اینجا سفره هفت سین پهن کرده ام
" سین " مثل سجاده ! شروع نماز از سنگر ، انتهای نماز در کربلا
" سین " مثل سر بند یا زهرا
" سین " مثل سنگر! اینجا حسینیه ، مسجد ، نه اینجا حرم خداست
"سین " مثل سوت خمپاره ! سفیر پرواز من تا بهشت
"سین " مثل سرب داغ
" سین " مثل ساعت عملیات
" سین " مثل سرخی خون شهدا
اینجا طلائیه ست [ شنبه 6 فروردین1390 ] [ 1:39 ] [ مریم ]
امروز سوار تاکسی شده بودم. چند متر پایینتر یه مسافربر شخصی دو نفر رو سوار کرد.راننده تاکسی که سوارش بودم مرد مسنی بود که همه موهاش سفید شده بود .گفت : میبینی خانم ؟ مردم چقدر پست و بیشرف و ... و ... شدن؟ تاکسی باید خالی بره بعد این مردیکه فلان فلان شده باید مسافر سوار کنه.یه لحظه حالم بد شد از همه چیز. از اینکه چرا به خاطر یک ریال بیشتر باید اینجوری با نفرت به یه انسان ، بد و بيراه بگيم . شایدم امثال اون راننده یادشون رفته روزی هر کس دست خداست و ذره ای از اونچه مقدر شده بیشتر نیست. شایدم اون راننده موهاشو تو آسیاب سفید نکرده.کسی چه میدونه...؟
[ شنبه 7 اسفند1389 ] [ 21:50 ] [ مریم ]
God,life seems so bleak and useless right now. Idon't have any energy I have no ambition to do much of anything. I am really feelin down I feel down on myself and down on everyone around me .Even as I pray, I don't sense your presence.I am going through the motions, knowing that you are still with me .God,all I can do is to affirm the goodness of life and try to hold on untill the darkness is replaced by your light and love Help me to spot the lies thet my depressed emotions are telling me Life is good.I am good.you are good Grant me hope. My loved ones love me Life will be beautiful again. Soon , I will see the beauty around me again . Untill then , give me strength and salvation.I ask you to restore me and make me whole. Fill me with the word and the spirit that I might be recreated anew. I praise ... and thank you
[ چهارشنبه 31 شهریور1389 ] [ 4:58 ] [ مریم ]
مایه افتخار همه کائناتم.چه موهبتی از این بالاتر که میتونم با تکبر راه برم و از همه طلبکار باشم . از زمین و زمان . از خودٍ خدا حتی .آخه اینم شد زندگی ساختی برامون؟ من نمیخواستم باشم تو خواستی ، پس اما و اگر نکن دیگه. من همینم دیگه .عادت دارم داد بزنم اعصاب ندارم. زندگی مشکل داره .آخه به طرف میگی میوه ها در همه باز داره جدا میکنه .تازه میگه گرون میدی من از یه خیابون بالاتر صد تومن ارزونتر خریدم. خوب نمی خوای که کسی مجبورت نکرده. (.......) . این تازه یکیشه. تازه هی میگن دروغ نگو. دروغ که نمیگم فقط یه کم حقیقتو نمیگم. اینم که نشد دروغ. اصلا کی به این مهملات گوش میده پول کجاست؟ . دوستمی که باش . رابطه یعنی یه معامله که سود بده.ارزش دوستی چی میشه؟ معلومه تا وقتی مصرف شی ارزش داری دیگه. یارو کرور کرور داره می دزده کسی صداش در نمیاد حالا من ۱ میلیون قرض دادم ۱۰۰ تومن ناقابل روش پس گرفتم میگن حرومه. حالا من بخوام صداقت به خرج بدم کسی سرش میشه اصلا؟. باید گرگ بود تو این زمونه. برو یه پولی بده به رییس بخش تا کارت رو راه بندازه سریع. میشه باهاش راه اومد بد قلق نیست. یه کمم چاپلوسیش رو کن . بر ..... لعنت که آدمو به چه کارایی وادار می کنه. خوب امروزه که گذشت. فکر که می کنم میبینم امروزم از دیروز بهتر بوده . آخه ناسلامتی آدمم ! اشرف مخلوقات! مایه مباهات خدا !
[ یکشنبه 10 مرداد1389 ] [ 5:36 ] [ مریم ]
دیروز از هرچه بود گذشتیم امروز از هرچه بودیم ! آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز دیروز دنبال گمنامی بودیم امروز مواظبیم ناممان گم نشود. آنجا بوی ایمان می داد اینجا ایمانمان بو می دهد. آنجا سرزمین صداقت بود اینجا پر از حسادت. آنجا زمین جوانمردی بود اینجا جوانمردی بر زمین می خورد
[ شنبه 18 اردیبهشت1389 ] [ 21:45 ] [ مریم ]
چه رنج جانکاهی است گنج بودن و مجهول ماندن ! گنج بودن و در ویرا نه ها فراموش ماندن ! رنج بزرگی است علم بودن و عالم نداشتن ! علم بودن و عالم نیافتن ! زیبا بودن و نادیده ماندن ، فریاد بودن و ناشنیده ماندن ، نور بودن و روشن نکردن ، آتش بودن و گرم نساختن ، عشق بودن و دلی نیافتن ، روح بودن و کالبدی نبودن ، چشمه بودن و تشنه ای ندیدن ، پیام بودن و پیامبر بودن و کسی نداشتن ، مثنوی بودن و خواننده ای ندیدن ، چنگ بودن و پنجه ی نوازنده ای نبودن ... چه بگویم ؟ خدا بودن و انسان نداشتن !
( معلم شهید دکتر علی شریعتی ) [ سه شنبه 18 اسفند1388 ] [ 16:13 ] [ مریم ]
سه شنبه رو هیچوقت یادم نمی ره. سه شنبه لعنتی که همه چیزمو ازم گرفت. دایی مهربونمو، همدلمو ،دوستمو ...باورش خیلی سخت بود. چقدر تو این سه سال دست به دعا برداشتم تا خوب بشی. دوباره سر به سرت بذارم و بخندی. هر چند تا روزای آخر خنده از لبات محو نشد . اما انگار خدا نمی خواست... طرز نگاه پر معنات رو یادم نمی ره.طاقت اینکه تو چشمات ذل بزنم رو نداشتم. چقدر غریبانه بود نگاهت. نمی دونم با نبودنت چطور سر کنم. وقتی خاطراتت رو مرور می کنم اشک امونم نمی ده. وقتی کبوترای سفید رو دیدم بالای سرت می چرخیدن افسوس خوردم.افسوس خوردم که اومدن تو رو با خودشون ببرن.افسوس خوردم چرا دیگه نیستی.درست لحظه ای که داشتم قرآن میخوندم تا چشماتو باز کنی نمی دونستم دیگه هیچوقت چشمای قشنگت رو نمی بینم. آخرین باری که دیدمت خوابیده بودی ، آروم و بی دغدغه. بی هیچ تحمل رنجی. انگار دنیا رو سرم خراب شد. آخرین دیدارم بود. دیدمت... نورانی مثل ماه ... زیبا مثل فرشته...
[ سه شنبه 6 بهمن1388 ] [ 3:18 ] [ مریم ]
معلم پای تخته داد میزد، صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان ولی آخر کلاسیها لواشک بین خود تقسیم میکردند، و آن یکی در گوشهی دیگر جوانان را ورق میزد. دلم می سوخت به حال او که بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان ٬ تساویهای جبری را نشان می داد معلم با خطی خوانا به روی تختهای کز ظلمتی تاریک غمگین بود، تساوی را چنین بنوشت: یک با یک برابر است. از میان جمع شاگردان یکی برخاست، «همیشه یک نفر باید به پا خیزد»، به آرامی سخن سر داد : «تساوی اشتباهی فاحش و محض است.» نگاه بچهها ناگاه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود، آیا باز یک با یک برابر بود؟! سکوت مدهشی بود و سوالی سخت. معلم فریاد زد: آری برابر بود! و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود، آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود، اگر یک فرد انسان واحد یک بود، آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود و آن سیه چرده که می نالید پایین بود؟! اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو میشد. حال میپرسم: یک اگر با یک برابر بود، نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟ یا چه کس دیوار چینها را بنا میکرد؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟ یا که زیر ضربه شلاق له می گشت؟ معلم ناله آسا گفت: بچه ها٬ در جزوههای خویش بنویسید: که یک با یک برابر نیست.
[ سه شنبه 22 دی1388 ] [ 6:30 ] [ مریم ]
به یقین می روی پدر! این اشک من آنقدرنیست که راه تو را سد کند. می دانم که کار تمام شد . می دانم که پنجه های قساوت تو را از آغوش قلبم خواهند کشید. می دانم این دشمنی دست از تو نخواهد شست ٬ و تشنگی اش جز به خون تو فرو نخواهد نشست. میدانم که خسته ای ! می دانم که بی برادری پشتت را و این همه تنهایی دلت را شکسته است. می روی پدر! تامل کن! من نه فقط پدر٬که امامم را٬مرادم را ٬عشقم را ٬امیدم را و بهانه حیاتم را پیش چشم خویش پرپر می بینم. آی ذوالجناح! اینکه بر فراز خویش می بری٬ جان ماست ٬ جان یک کاروان است ٬ جان جهان است. آرامتر ذوالجناح ! آرامتر ...پدر !
[ سه شنبه 1 دی1388 ] [ 11:53 ] [ مریم ]
خوب گوش کن صدای ناله نوح است خوبتر ببین رعد و برق دیوانه ست ! به نام خدا ، شنوندگان سلام...! ساعت صفر گرامی باد...نام اینجا هنوز تهران است! احسب الناس ان یترکوا ...ان یقولوا ... فلان و فلان؟! خیال کرده اید چه؟ خدا شده اید؟ و یا به دست شماست گردش زمین و زمان؟ زمان تصور خامی است از شب و روز...نوح پیش شماست! و داستان عاد و ثمود و غیره و غیر تشبیه ناسپاسی تهرانیان به خداست ای شهر مهربان پر از دل خداحافظ ! دیواره های ساده کاهگل خداحافظ...
[ دوشنبه 9 آذر1388 ] [ 18:46 ] [ مریم ]
روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت وگفت:می خواهم خدا را همین الان ببینم !!! کریشنا گفت: قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی . او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را زیر آب نگه داشت. عکس العمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند. وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمی تواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.در حالیکه آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس می کشید،کریشنا ازاو پرسید:وقتی در زیر آب بودی به چه فکر می کردی؟ آیا به پول، زن، بچه ، یا اسم و مقام و حرفه؟! مرد پاسخ داد : نه. به تنها چیزی که فکر می کردم هوا بود. کریشنا گفت : درست است . حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی ، فوری خدا را خواهی دید...
[ یکشنبه 10 آبان1388 ] [ 2:1 ] [ مریم ]
? I 'm nobody ! who are you ? Are you - nobody - Too .Then there is a pair of us Don't tell !They'd advertise - you know
!How dreary- to be- somebody !How public-like a frog To tell one's name-the livelong June !To an admiring Bog [ یکشنبه 12 مهر1388 ] [ 20:27 ] [ مریم ]
دری را گشودهاند به وسعت دامنه اجابت ! سفره ای را گستردهاند به بیکرانگی یک دعوت عاشقانه. سلامی را منتظر نشسته اند به نیازمندی یک بنده ؛ یک عبد ضعیف؛ یک عاشقِ مسکین ؛ یک من و یک توِ محتاج!رخصت دادهاند به نجیبانهترین نگاه معصومی که پناهی جز این آستان غنی نیافته است! رمضان، صفحه لاهوتی ملاقات است؛ صفحه ای که در دفتر زندگی بندگان، سالی، یک ماه گشوده میماند. صفحه ای که در متن آن ، عطش بندگی حاکمیت دارد و اوج پادشاهی را ساجدانهترین استغاثه میداند. رمضان ماه بلوغ انسان در پیکره معرفت است و معرفت، همان کلید مقدسی است که ورود به حریم رمضان را اذن میدهد. بارالها! عهدی را که با تو از ازل بستهام، به آتش گناه شکستهام . به گذشته که نگاه میکنم از پروانه جانم،خاکستری بیش به جا نمانده است. اکنون که درهای آسمان رو به باز شدن است ،حلاوت روزه را به اعضا و جوارحم بچشان ؛ به چشمم که جز تو را نبیند و گوشم که جز تو را نشنود؛که بوی زخم کهنه گناه، مرا ناامید از استشمام بوی تو کرده است. در بگشای که در میهمانی تو ،هر آنچه هستم ،باز آوردهام که تو خود دعوتم کرده ای، یا غفّار الذّنوب! بارالها!در این ایام که قرآن را نازل فرموده ای،نوری به قلبمان نازل فرما تا روشنی صبح همیشگی حقیقت را دریابیم و ما را در نماز، همچون کسانی قرار ده که مراتب شایسته آن را دریافته و ارکان و جوانب آنرا نگه دارندگانند ؛ آنان که جویای همسایگان و پویای هفت آسمانند. توفیقی عطا فرما تا به آن کس که از ما بریده، بپیوندیم. بارالها !ما را به کرامتی که برای دوستانت وعده کرده ای،سزاوار گردان ؛ که تو هر چه را اراده کنی ،بهجا میآوری،یا رب العالمین.بارالها ! شرم از آن دارم که بر سفره ای که تو گشوده ای ، با دستهای آلوده بنشینم و پا در حریم روز و شبی بگذارم که بوسهگاه فرشتگان ذکر و رحمت است. الهی! پیراهن سیاه گناه را در زمزم یاد تو میشویم تا چون موجهای خسته از دریایی بیساحل، سر بر خاک آرامش تو فرود آورم .گر چه از ابتدای ورودم به این ماه ، حزن خداحافظی را در اولین سلام خود به دوش میکشم ، خوف من از آنچه هستم بوده و هست،نه از آنچه که هستی. اینک صدای تنفس فرشتگان را میشود شنید که در همین نزدیکی ، به تماشای بندگی انسان آمدهاند ؛ باشد که لایق سجده ملائکت باشم!
[ چهارشنبه 28 مرداد1388 ] [ 23:19 ] [ مریم ]
متنفرم از این سیاست.از این سیاست ِ دروغ و نیرنگ و بی رحم و آدم کش. سیاست کثیفی که فقط به فکر دو روز بیشتر نفس کشیدن ِ عمر ننگین خود است. همه چیز و همه کس قربانی اند . حق و عدالت و راستی و صفا و پاکی قربانی اند. چه می گویم ... خون انسان مباح است. متنفرم از این میز قدرت و ریاست ، که برای ساعتی بیشتر نشستن بر آن،چه جنایتها که مرتکب نمی شوند. متنفرم از آنهایی که ادعای اسلام و مسلمانیشان گوش فلک را کر کرده ، نظر را حرام می دانند ، اما چنان سرمست قدرتند که به راحتی آب خوردن آدم می کشند ، آن هم به اسم دین و با توجیه دفاع از اسلام.یادشان رفته که مولا علی فرمود: اگر مقام ماندنی بود به تو نمی رسید .وای بر ما ... به کجا می رویم ؟من به هیچ حزب و گروهی،چپ یا راست کاری ندارم. رهبر من مولا علیست،حزب من حزب علیست...،اما بدا به حال کسانی که چهره کریه و زشتِ نفاقِ خود همچون معاویه را بزک کردند و نقاب علی را بر چهره زدند و برای سر پوش نهادن بر اعمال ننگین خود ، پشت اسلام و دین سنگر گرفتند. کسانی که اگر جیره و مواجبشان تعطیل شود معلوم نیست در کدام جبهه می مانند . آیا باز حاضرند از دین و مقدساتی که خود تعریف کرده اند دفاع کنند؟ به گمانم باز زمان ، زمانِ غربت مولاست . زمانی که مولا سر در حلقوم چاه می کرد و می نالید از دست قوم منافق ِ جاهل ِ مقدس مآب. همانانی که می خواهند از علی هم علی تر شوند. داغ مهر در پیشانی دارند اما اگر حرف از عدالت علی باشد و امانت در بیت المال، دیگر علی نمی شناسند .رو در روی علی صف می کشند و در محراب شمشیر بر فرقش می کوبند. گفته ایم و باز هم می گوییم... نگذارید عاقبتتان عاقبت یزید شود آنگاه که آیندگان شما را به قضاوت می نشینند. امروز دروغ می گویید ، اما فردا دیگر تاریخ دروغ نمی گوید !
[ جمعه 23 مرداد1388 ] [ 5:59 ] [ مریم ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||